9/8/89
8:32 ع
آنقدر بنفشه میکارم این سر مرز که جاده ی نگاهت پر شود از طراوت احساسم که یکپارچه شوق شده ام در ستایش نام زیبایت....مادر!
آنقدر بهانه میشوم که دلم آواره ی روزنه نگاهت شودوسرگردان ستاره ی پرفروغ چشمانت...
که پیوند منست این نگاه به جوشش عشق در ذرات هستی...
و چه عاشقانه دلم امشب مسیر حضور تورا آبیاری می کندوبرای بودنت شوری تازه می آفریند...
و خلاصه می شود در شوقی که چشمانم نذر طراوت دل تو کرده است!

3/8/89
7:28 ع
دخترک تب کرده بود...وقتی عشق آرام تبسم کرد و او شانه به شانه قاصدک در فضای شیرین باغ حس پرواز داشت....
برقی تمام عبور او را چشمک زد !!....و دخترک پر شد از حس قشنگ آیینه....
پر از حوصله ی انتظار شد...آبی و آفتابی...مثل رونق شکوفه های گیلاس در نوروز باستانی ...
دستهایش تا عمق سخاوت گشوده شدند وچشمهایش تا سپیده دیدار پر نور....
آسمان از سهم زمین جاری بود و چکاوک پشت همه ی انتظار او نغمه سرایی میکرد....
انگار همین دیروز بودوقتی مثل غزل شکوفا شد و با شهد شیرین گل سرخ تمام اشتیاقش آغازیدن گرفت!
انگار همین دیروز بود که عشق پاورچین به سهم آبی دلش راه یافت وبالهای کبوترانه اش پروازی شدند....
انگار همین دیروز بود که حسادت زمان و قهر زمین هم مانع آشتی او با باغ خوشبختی نمی شدند....
وقتی پای سپیدار به عمق دلش باز شد و خاطره ی ذوق آیینه جولان پیدا کردحتی هیچ کس باور نداشت بهار هم میتواند خزان پرور باشد...
هیچ کس باور نداشت با سر انگشت بی تدبیر روزگار دستها می بایست حسرت با هم بودن را ابدی کنند ...
هیچ کس باور نداشت با فراز و فرود تلخ زمان ، چشمها در پی یافتن همدیگر گم می شوند وزبان برای همیشه محکوم به خاموشی می شود....
از همان روزها بود که دخترک دیگر به آیینه رخصت دیدار نداد ....حتی به آسمان آبی چشم ندوخت ...
حتی جاده را نفهمید...حتی صدای گذرای کوچه ها انگیزه ی پنجره را در او بارور نکرد...!!!!
از همان روزها بود که عهد شیرین خواستنی ها در دلش شکسته شد و پای احساس هیچ بیدی به باغ آرزوهایش راه نیافت...
از همان روزها که دیگر شور هیچ قاصدکی به عبور چشمهایش نرسید!!
او اهالی انتظار را بدرود گفت وتنها روی تابلوی غبار گرفته ی قلبش حک کرد:
(نفرین بر این دو روز، که بگذشت بی عبور ما لحظه های شاد، به شوق که داشتیم؟؟؟؟!!!)

13/5/89
2:37 ص
هزار بار بهانه گرفته ام برای زیارت دوباره ی چشمانت...بارها رو به آمدنت قنوت گرفته ام....
وشیرین ترین حرفها را در خلوت خویش برایت به تمرین نشسته ام....
می دانم درست در نقطه ی قشنگ عشق طلوع خواهی کرد...و پا به پای احساس من خواهی شکفت....
میدانم دل تو هم برای آبی عشق تنگ شده....و لحظه ها را با خود به شمارش گذاشته ای....
میدانی چهار دیواری خانه ی تنهایی ام حرف توست....؟؟؟
هر روز نام تورا مشق می کنم در دفتر خاطراتم...و برای نماز نگاه تو وضو می سازم....

21/4/89
7:4 ع
دلم هوای مهربانی شهر را کرده....
همان ساعتهایی که آدمها، لای صبوری کوچه ها به دنبال یک سیر آرزو،تا پاسی از شب ، امید می فروشند محبت می خرند....
دلم برای روزهای بهاری نان و عشق تنگ شده....
دلم برای چشمهایی که هیچگاه خستگی را معنا نمیکرد لک زده...
و دلم ...دوباره به دنبال خودش می گردد... ومن آواره حس غربت او...جا مانده ام!!!!!

14/4/89
3:44 ع
الهی دریای مواج نگاهم تشنه ی دیدار است و ذهن تب دارم بیمار لحظه های هجران یار....
تپش واژه های قلبم پر شده است از التهاب خواستن ......
آرزو هایم حرف به حرف در مقابل دیدگانم جولان می دهند ... اینک مرا از طراوت شوق لبریز و در مسیر سخاوت عشق بارانی کن...آمین
14/4/89
3:29 ع
پیام رسان